استاد دانشگاه و انگلیس شناس گفت: جهان دوم که کمونیست های شوروری باشد، دچار فروپاشی شده است؛ لذا وقتی جهان دومی وجود ندارد، آن جهان سوم می آید و به جهان دوم تبدیل می شود. پس می توان گفت که نوعی مغلطه شکل گرفته است.
بسیاری از متخصصان حوزه علوم انسانی، معتقدند سال هاست که بسیاری از سرفصل های دانشگاه ها منسوخ شده اند و سیستم آموزشی کشور در حوزه علوم انسانی، صرفا یک کپی برداری دسته چندم از نمونه های قدیمی غربی است. حوزه علوم سیاسی و روابط بین الملل، جزو حوزه هایی هستند که از این قاعده مستثنی نیستند. در همین خصوص با علیرضا موسوی زاده، استاد دانشگاه، مورخ، محقق، انگلیس شناس و متخصص امور و مطالعات تاریخ امپراتوری، سیاست و دیپلماسی معاصر انگلستان، به گفت و گو پرداختیم که متن این مصاحبه در ادامه تقدیم حضور می گردد.

شما معتقدید که در حال حاضر به کار بردن اصطلاحات جهان اول، دوم و سوم غلط است و مبنای علمی ندارد؛ استدلال شما برای این مسئله چیست؟

بعد از جنگ جهانی دوم، کشورهای غربی که فاتح بودند، این واژه جهان اول، دوم و سوم را ابداع کردند و از آن به منظور ایجاد تفکیک در موارد و مسائل متعددی استفاده می کردند. یکی از تفکیکات، این بود که می گفتند جهان اول جهان سرمایه داری و صنعتی است؛ که این کشورها متشکل بودند از انگلستان، آمریکا، فرانسه و سایر کشورهای غربی که تابع سیستم سرمایه داری بودند. در مقابل گفتند که کشورهای کمونیستی، به رهبری شوروی، جهان دوم هستند و جهان سوم هم سایر کشورهای دنیا هستند.
این مسئله در طول تاریخ دچار مغلطه و سبب ایجاد ارزش شد؛ یعنی اینگونه برداشت شد که جهان سوم، معادل عقب افتادگی است و به جهان دوم هم با دید تحقیر نگاه می کنند؛ اما در مقابل جهان اول، جهان صنعتی و پیشرفته است. لذا این اصطلاح مورد سوء استفاده قرار گرفت و به وسیله ای برای ارزش گذاری تبدیل شد.
اما از نظر من تمام این قضیه اشتباه است. به دلیل اینکه جهان دوم که کمونیست های شوروری باشد، دچار فروپاشی شده است؛ لذا وقتی جهان دومی وجود ندارد، آن جهان سوم می آید و به جهان دوم تبدیل می شود. پس می توان گفت که نوعی مغلطه شکل گرفته است.
در حال حاضر عبارت کشورهای در حال توسعه، جایگزین کشورهای جهان سوم شده است که این هم چندان دقیق نیست؛ چراکه در میان این کشورهای در حال توسعه، انواع و اقسام کشورها دیده می شود. به عنوان مثال، چین یک کشور در حال توسعه است؛ اما در عین حال، دومین کشور بزرگ اقتصادی جهان از لحاظ کمیت است. از طرف دیگر اتیوپی هم یک کشور در حال توسعه است؛ ایران هم در حال توسعه است؛ عربستان، جیبوتی، آرژانتین و غیره هم در حال توسعه و جهان سومی هستند. آیا این ها باهم برابرند؟ پس می توان گفت که این عبارت، از هر بُعدی که نگاه کنید، غلط است.

شما می گویید که این اصطلاحات عوامانه شده اند و مبنای علمی ندارند؛ اما این اصطلاحات در دانشگاه های ما هم به کار می روند!

وقتی ما در دانشگاه و در حوزه تخصصی خود صحبت می کنیم، منظورمان از عوام، صرفا آدم های بی سواد داخل خیابان نیست. بلکه حتی منظور آدم هایی است که تحصیلات کلاسیک دارند، پزشک، مهندس، وکیل یا استاد دانشگاه هستند و حتی ممکن است که در حوزه علوم سیاسی و روابط بین الملل هم تدریس داشته باشند؛ اما تخصصی در این رابطه ندارند و خیلی راحت و به صورت عامیانه از این اصطلاح ها استفاده می کنند و کشورها را جهان سومی و جهان اولی می دانند؛ در صورتی که واژه جهان سوم متعلق به 40 سال پیش است و سال هاست که منسوخ شده است.
متأسفانه هنوز هم در دانشگاه های ما سرفصلی به نام جهان سوم و مسائل آن، تدریس می شود؛ این نشان می دهد که خود ما هم هنوز آموزشمان را به روز رسانی نکرده ایم.
در خصوص به کار بردن اصطلاح شمال و جنوب هم همین طور است. الان در روابط بین الملل اصطلاحی به نام شمال و جنوب وجود ندارد؛ اگر منظور از شمال و جنوب این است که کشورهای شمال، پیشرفته و خوش بخت هستند و در مقابل، کشورهای جنوب، عقب افتاده و بدبخت هستند؛ این عبارت الآن صدق نمی کند؛ چراکه در جنوب، کشورهای کاملا پیشرفته و در حال پیشرفت مختلفی داریم و در شمال هم کشورهای عقب افتاده مختلفی داریم؛ لذا این ها صرفا چند برچسب گذاری سطحی هستند. اما این مسائل سطحی و عوامانه در سطح های بالا، یعنی کارشناسی ارشد و دکتری تدریس می شود، که از اساس غلط است.

علت ضعف آموزشی در حوزه علوم انسانی، به خصوص در حوزه علوم سیاسی و روابط بین الملل چیست؟

متأسفانه در ایران نظریه های پوسیده غرب را استفاده می کنند و علم روابط بین الملل و علوم سیاسی را تا حد تئوری توطئه و حرف های عوام پسندانه کوچه باغی، پایین آورده اند. اگر این علم را درست بفهمند و درست آموزش دهند و تدریس کنند، از پزشکی هم سخت تر است؛ چراکه با زندگی مردم سر و کار دارد.
باید گفت که آموزش ما در حوزه علوم انسانی، بسیار اشتباه است و به جای این که فهمیدنی محور باشد، حفظ کردنی محور است. در کشوری مثل انگلستان، افراد ضعیف تر در رشته های علوم پایه تحصیل می کنند و در مقابل، افراد باهوش علوم انسانی می خوانند؛ اما در اینجا، این علم در حد حرف های تئوری توطئه و سطحی تنزل پیدا کرده است.
همچنین به دلیل این که قبل از انقلاب، رژیم های بسته ای در ایران حکومت می کردند و اجازه نمی دادند که در دانشگاه ها، چیزی به صورت باز تدریس شود، مردم بدون مبنای علمی و از ظن خود، یک ادعاهایی را مطرح می کردند و در ذهن خود به علت سازی مشغول می شدند؛ در صورتی که هیچ ربطی به واقعیت نداشت.
این فضا به دانشگاه های ما هم کشیده شد و دانشجویان هم می گویند چون فلان استاد با سابقه، فلان ادعا را مطرح کرده است، پس همین درست است. لذا این به یک سیکل تبدیل شده است که مدام در حال گردش است.
متأسفانه در این رشته، ایران به مصرف کننده آشغال های غربی تبدیل شده است. چیزهایی که در غرب از رده خارج شده اند را در دانشگاه های ما تدریس می کنند. همچنین آموزش ما در این رشته، از سیستم های پوسیده و از رده خارج شده آمریکایی اقتباس شده است. لذا تصور می کنند که هر مسئله ای با چند تئوری حل می شود. در صورتی که تئوری، صرفا برای انبساط ذهن است؛ نه برای پاسخگویی به مسائلی که دلیل و سند دارد.

چه راهکاری را برای اصلاح سیستم آموزشی فعلی پیشنهاد می دهید؟

اولین پیشنهاد من این است که یک تجدید نظر جدی، در خصوص پایان نامه ها صورت گیرد. پایان نامه قرار است که اختراع یک دانشجو باشد؛ اما وقتی روبه روی بهترین دانشگاه ایران، پایان نامه می فروشند و یا حتی از اینترنت کپی می کنند و در جلسه دفاع هم مورد استقبال قرار می گیرند، مشخص می شود که با بحران مواجه هستیم.
همچنین دانشگاه های ما باید نشخوار کردن آشغال های غرب را کنار بگذارند و روی افرادی که در رشته خود ابداع کننده هستند، تمرکز بگذارند.
همچنین باید توجه داشت که مادی شدن دانشگاه ها، باعث شده است که کیفیت دانشگاه از بین برود.

به فروپاشی جهان دوم اشاره داشتید؛ آیا می توان پیش بینی کرد که جهان اول هم که معادل آمریکا و نظام سرمایه داری است، دچار فروپاشی شود؟

اتفاقات بر اساس اقتضائات زمان شکل می گیرد؛ لذا نمی توان به صورت مطلق گفت که در آینده چه اتفاقی می افتد. اما می توان گفت، هر کشوری که بر اساس نیازهایش به ابر قدرت تبدیل می شود، بعدا بر اساس هزینه هایش و رقابت هایی که پیش می آید، ممکن است که کم کم کمرنگ شود و یک کشور دیکر جایگزین آن شود. به عنوان مثال، یک زمان انگلستان ابر قدرت بود، یک زمان پرتغال و در زمان های دیگر، کشورهای دیگری ابرقدرت بودند؛ اما هر کدام جای خود را به کشور دیگری دادند.
هر چیزی که رشد می کند، بعدا برای رشد خودش هزینه هایی دارد و کم کم این هزینه ها باعث ورشکستگی آن می شود.
به عنوان مثال، در حال حاضر ایالات متحده آمریکا حدود 90 پایگاه در نقاط مختلف دنیا دارد که تمامی این ها هزینه دارند. از طرفی رقیب های متعددی هم دارد و برای حفظ خودش، مجبور است که در برابر رقیبانش هزینه کند.
همین مسئله در رابطه با بریتانیا صدق کرد؛ همچنین به طور فجیع در رابطه با شوروی هم صدق کرد.
از طرف دیگر، ما در زمان قاجار و پهلوی، کشوری بودیم که نمی توانستیم حرف بزنیم؛ اما در حال حاضر به یک قدرت منطقه ای تبدیل شده ایم و بر بسیاری از مسائل تأثیر می گذاریم. لذا تمامی مسائل شناور و در حال چرخش است.

لینک مصاحبه در وب سایت ایسکانیوز