بنا به گفته موسکا:

“در طول قرن نوزدهم بریتانیا به طور آرام و صلح آمیز و بدون خشونت اصلاحات قابل توجهی را انجام داد. این اصلاحات در رابطه با حقوق بشر و اصلاحات سیاسی بود که فرانسه بهای سنگینی برای آنها از طریق انقلاب پرداخت. بدون شک، برتری بریتانیا مربوط به برتری انرژی، برتری عقل عملکردی، تعلیمات بهتر سیاسی که طبقه حاکم بریتانیا دارا می باشند.”[ 17 ]

در قسمت اول قرن نوزدهم حاکمان سیاسی ملی همگی از طبقه خان ها، طبقه تجار قسمت بانفوذ لندن که سیتی می باشد، کارخانه دارها و تجار شهرستان ها و استان های بریتانیا که دنبال منافع خود در شهرهای مختلف بودند، انتخاب می شدند. در اواسط قرن نوزدهم بود که روش قدیمی حزبی سیاست ملی بریتانیا شروع به تغییر در توازن قدرت درون طبقه حاکم کرد که این باعث تغییرات در ترکیب رهبری سیاسی و منجر به فروریختگی و از هم پاشیدن آن شد. تناقضی که وجود داشت در سال 1819 میلادی توسط هَلِوی در این چارچوب و واژه خلاصه شده است: “محافظه کارها بودند که باعث پیروزی دکترین مخالفان یا لیبرال های آن زمان، بر سر برتری مجلس شدند… رهبران لیبرال مخالف بودند که بر سر جا انداختن اشراف گرائی خود جدال می کردند.”[ 18 ] می توان گفت که سیاست محافظه کاران لزوماً یک حمایت منفی از نظام تحقق یافته اجتماعی بود. تغییر در توازن قدرت بین طبقه خان ها و طبقه کارخانه دار باعث شد که قدری اصلاحات اقتصادی به دولت تحمیل شود. “اما سرعت اصلاحات اقتصادی به آن اندازه که کارخانه داران می خواستند نبود. وقتی که دولت در سال 1830 تغییر کرد، خواسته کارخانه داران برآورده شد. دولت لیبرال از دو طرف زیر فشار قرار گرفت، یکی بین حفظ قدرت سیاسی طبقه خان ها و راضی نگه داشتن حامیان تجاری از یک سو و کارخانه دار ها از سوی دیگر. این موضوع باعث سرعت بخشیدن به حرکت در راستای دولت طرفدار اقتصاد آزاد شد.”[ 19 ]

تا سال 1860 شکل قالب نمایندگی به گفته بعضی ها “نخبه گرائی” بود. و این نوعی سیستم نمایندگی بود که منافع طبقات اجتماعی مرفه از طریق موقعیتشان به عنوان گروه غالب حفظ می گردید. مفهوم خان در اوایل قرن نوزدهم وسیله ای بود که از طریق آن طبقات زمین دار خود را به عنوان حکام طبیعی اجتماع تعریف می کردند. “زمین داران خود را به آن دید می نگریستند که دارای حق و مسئولیت هستند. جهت اجراء چنین قدرتی، حکام بطور طبیعی از طرف افراد کم صلاحیت، جهت مشارکت در اجراء قدرت سیاسی سخنگو شدند.”[ 20 ] اما از دهه 1840 به بعد اصول رقیب “انتخاب گرائی” به طور فزاینده ای دارای اهمیت شد. بدین ترتیب آنهائی در جهت موقعیت سیاست گذاری از طرف افراد ذینفع انتخاب می شدند که سرگرم حفظ منافع افراد انتخاب کننده بودند.